موضوع جهاني شدن يكي از مباحثي است كه بسياري از جامعهشناسان و متفكرين علوم سياسي را در دوران معاصر به خود مشغول ساخته است.
برخي از موضع مخالف به اين پديده نگريسته و جهاني شدن را پروژهاي از قبل طراحي شده و با هدف سلطه نظام استعمار درعصرجديد برجوامع پيراموني در ابعاد مختلف سياسي، اقتصادي و فرهنگي ميدانند. اينگروه، پروژه جهاني شدن را توطئه و تهديدي جدّي در برابر كشورهاي در حال توسعه دانسته و كارگردان اين پروژه هدفدار را، نظام سرمايهداري و ليبراليستي غرب و در رأس آنها آمريكا دانسته و عنوان «جهاني سازي» را بكار ميبرند.
گروهي ديگر جهاني شدن را نه يك پروژه، بلكه پروسه و فرايندي طبيعي كه در طول تاريخ و در اثر تغييرات مداوم و تحولاتعلميودگرگوني روابطاجتماعي انسانها، در حيات نظام بينالملل بوجود آمده و به صورت خودكار به پيش ميرود. اين گروه به عنوان موافقان جهاني شدن، اين جريان را نيروي مثبت و قدرتمندي ميدانند كه فرجام اين پروسه، آزادي اقتصادي، دموكراسي سياسي و جهان شمول شدن فرهنگ و همكاري و تفاهم فراملّي و همچنين پيشرفت تكنولوژي و گسترش رفاه عمومي ميباشد. اما گروه سومي نيز در اين ميان وجود دارند كه به جهاني شدن، نه با ديدگاهي صرفاً بدبينانه مينگرند و نه آنرا مطلقاً فرايندي مثبت و سازنده ارزيابي ميكنند. اين عده معتقدند كه جهاني شدن ميتواند در عين فرصتها و امكاناتي كه در اختيار جوامع خصوصاً از بعد اقتصادي و فنآوري قرارميدهد، تهديدها و مخاطراتي نيز دربرداشته باشد. آنان بر اين عقيدهاند كه جوامع، خصوصاً كشورهاي در حال توسعه در مواجهه با پديده جهاني شدن، ابتدا بايد نكات ضعف خود را در عرصة رقابت بينالمللي شناسايي كرده و با انطباق با شرايط جديد، از مزايا و امكانات جهاني شدن، به نفع خود بهره گيرند.
بطور كلي با جمعبندي ديدگاههاي مختلف و متنوعي كه در زمينه جريان جهاني شدن مطرح ميشود، ميتوان اين مقوله را در تعريف زير خلاصه كرد:
«جهاني شدن نيرويي پيشرونده، چندبعدي و فراملّي است كه طي آن فواصل ميان جوامع كاهش يافته و حتي از ميان ميرود. در اين جريان انسانها شاهد اشاعه و گسترش آزاد اطلاعات، انديشه، فرهنگ، تكنولوژي، سرمايه بازار و نيروي كار و ... ميباشند. جهاني شدن جنبههاي متعدد زندگي مردم و همچنين سازمانها و شبكههاي اجتماعي را تحت تأثير قرار داده و در بْعدسياسي به كاهش قدرت دولتها منجر ميشود. دولتها به اجبار بخشي از قدرت خود را به سازمانهاي فراملّي واگذار كرده و دراثر گسترشانفجارگونة اطلاعات، شهروندان جديدي با آگاهي جهاني پديد ميآيند».
همانگونه كه از تعريف فوق استنباط ميشود، جهاني شدن فرايندي چندبعدي است. به عنوان مثال WTO يا سازمان تجارت جهاني مصداق عيني يكپارچگي و آزاد سازي اقتصادي است و در بعد سياسي تلاش غرب در جهت اشاعه مكتب و انديشه ليبراليسم مطرح ميشود.
اما آنچه در اين مقاله بيشتر مورد توجه ميباشد، جهاني شدن در بعد فرهنگي است. اگر جهاني شدن را به معناي گسترشآزاد اطلاعات و انديشهها و فرارفتن باورها و ارزشها از درون مرزها و بطور كلي از بين رفتن مرزهاي ميان جوامع بدانيم، آنگاه اين سوال مطرح است كه آينده فرهنگي ملّتها و جوامع چه سرنوشتي خواهد داشت. آيا ما در آيندة نزديك شاهد شكلگيري جامعةتودهوارجهاني و ذوب فرهنگهاي ملّي و محلي در يك فرهنگ غالب خواهيم بود؟ آيا جهان معاصر صحنة برخورد و تضاد ميان فرهنگها خواهد بود يا برعكس تعامل و گفتگوي بين تمدنها؟ و در نهايت اينكه آيا جوامع بايد در تماس فرهنگي با ملل ديگر موضعي فعـّال اقتباس ميكنند يا منفعل؟ اينها همگي سؤالاتي است كه در ارتباط با مقوله جهاني شدن فرهنگ مطرح است و از ديدگاههاي متفاوت، پاسخهاي متفاوتي ميتواند داشته باشد. اينك به طرح و بررسي اين ديدگاهها ميپردازيم:
از كساني كه نخستين بار با طرح «دهكدة جهاني»، به بحث راجع به آيندة روابط فرهنگي جوامع پرداخت «مك لوهان» بود. مك لوهان در حوزة جامعه شناسي ارتباطات و رسانههاي گروهي با طرح دهكدة جهاني، نقش تلويزيون را در ايجاد يكپارچگي و تجانس فرهنگي مورد تحليل و بررسي قرار داد. او تاريخ روابط اجتماعي و فرهنگي بشر را به سه دوره تقسيم ميكند.
در مرحلة نخست كه از نظر او مرحلة قبيلهاي نام دارد، ارتباط بين افراد به صورت محلي و عمدتاً ازطريق تعاملات شفاهي و مستقيم بود. در اين مرحله، كنش اجتماعي، مستقيم و رودر رو است و انتقال فرهنگ در سطحي محدود بين افراد گروه (قبيله يا دهكده) صورت ميگيرد. از ويژگيهاي اين دوره عدم تجانس جامعه و تقسيم جامعه به گروههاي پراكنده و قبايل و دهكدههايي است كه هركدام با خردهفرهنگ خاص خود از گروهها و قبايل ديگر تفكيك ميشوند. ارتباط گفتاري به تعبير مك لوهان يك رسانه سرد است كه هر پنج حس را بكار ميگيرد.
دورة دوم با اختراع صنعت چاپ آغاز ميشود. تبديل نمادهاي صوتي به نوشتاري و چاپ كتاب اين امكان را براي افراد فراهم كرد تا بتوانند خارج از فعاليتهاي اشتراكي و رو در رو، به تفكر عميق پرداخته و از فوايد صنعت چاپ رشد مليگرايي را ميتوان عنوان كرد. مك لوهان چاپ را مرحلة قبيلهگريزي و پيوستن به فرهنگ ملي ميداند.
مرحلة سوم با اختراع تلويزيون آغاز ميشود.تلويزيون ديگربار مسألةمشاركت و دخالت مخاطب را مطرح و به صورت جزء اساسي فرآيند ارتباط درميآورد. البته با اين تفاوت كه اين بار بجاي دهكدة قبيلهاي، با دهكدة جهاني روبرو هستيم . تلويزيون با اشاعه معاني يكسان در سطح جامعه، تجانس و يكپارچگي ايجاد كرده ولي اين بار بجاي «ماي محلي» شاهد شكلگيري «ماي ملّي» در سطح يك دولت ـ ملّت ميباشيم.
بطور كلي از نظر مك لوهان با رشد و گسترش رسانهها خصوصاً تلويزيون، تمامي خردهفرهنگها در يكديگر ذوب شده و جامعة تودهوار جهاني با مردمي متحد الشكل چه از نظر رفتار و طرز سلوك و چه از نظر نوع انديشه و طرز فكر شكل ميگيرد. و اما اينكه كدام نظام فرهنگي، فرهنگ غالب خواهد بود، برخي عقيده دارند كه با توجه به برتري غرب به لحاظ در اختيار داشتن ابزار و وسايل ارتباطي چه از لحاظ كمي و چه از لحاظ كيفي، جهان آينده به سوي فرهنگ و نظام سرمايهداري غرب حركت كرد. و با طرح مسائلي چون مك دوناليزه شدن و امريكائي شدن، اينگونه توجيه ميكنند كه ما در آينده شاهد پايان دورة تاريخي و جهان شمولي دموكراسي ليبرال غربي به عنوان آخرين دولت بشري خواهيم بود.
برخلاف نظر مك لوهان كه قائل به ذوب فرهنگها و شكلگيري دهكدة جهاني است، «هانتيگتون» صاحبنظر علوم سياسي و اجتماعي آمريكا، جهان آينده را صحنة برخورد و نزاع بين فرهنگها و تمدنهاي مختلف ميبيند. وي معتقد است با وجود فرهنگ و تمدنهاي مختلف با آرمانها و عقايد متفاوت و در برخي موارد متعارض، رسيدن به جامعه تودهوار و متجانس جهاني امكان پذير نيست و جهان آينده، برخلاف تصور پارهاي از متفكرين، جهاني چندقطبي خواهد بود. هانتيگتون معتقد است درحال حاضر جهان به چند حوزة تمدن تفكيك شده است و هر يك از اين حوزهها به لحاظ ايدئولوژي و نظام ارزشي با حوزههاي ديگر در تضاد است. در درون هر يك از اين حوزهها، شكلي بنيادگرايانه رشد كرده و برخورد ميان اين اشكال بنيادگرايانه، صلح جهاني را تهديد ميكند. اين اشكال بنيادگرايانه در مكاتب اسلام، پروتستانيسم، كاتوليسم، هندوئيسم، بودائيسم، كنفسيوايسم و صهيونيسم تبلور مييابد. نمونههاي عيني آن را ميتوان در برخورد هندوها و مسلمانان در هند، اعراب و اسرائيل و بر خورد نظامي آمريكا با مسلمانان در افغانستان و عراق مشاهدهكرد. هانتيگتون معتقد است فروپاشي كمونيسم و افزايش جمعيت در جهان اسلام به تغيير موازنة ديني ميان اسلام و مسيحيت منتهي ميشود و جهان به صورت چند قطبي در ميآيد.
قابل ذكر است كه در برابر نظرية برخوردتمدنها، نظرية گفتگوي تمدنها از سوي سيد محمد خاتمي رئيس جمهور ايران مطرح شد و مورد توجه مجامع بينالمللي قرار گرفت.
علاوه بر دو ديگاه مطرح شده در بالا، ديدگاه ديگري نيز از منظر پست مدرنيسم به اين مقوله ميتواند مورد بررسي قرار گيرد. در اين حوزه جهاني شدن با شرايط فرا مدرن ارتباط مييابد. پستمدرنيسم در حوزة جامعهشناسي ارائه يك ديدگاه كلي و جهان شمول را رد كرده و قائل به اين است كه ما حق نداريم دنيا را با يك تئوري پهن دامنه و كلان نگر مورد ارزيابي قرار دهيم بلكه بايد با توجه به مقتضيات و در نظر گرفتن ظرف زمان و مكان، هر پديده را مورد بررسي قرار داد. در اين ديدگاه فرهنگهاي بومي و محلّي در برخورد با فرهنگهاي بيگانه بطور كلي ذوب يا نابود نميشوند بلكه رسانهها با انتقال فرهنگ جوامع مختلف به بخشهاي ديگر دنيا، محيط فرهنگي را متنوع ميكنند و نسل امروز در جامعة فرامدرن در دنيايي متنوع از نظر فرهنگي زيست ميكند. نسل جديد هويت خود را از طريق آزمون و خطا و با چهل تكـه سـازي شكل ميدهد. برخـلاف نسـل قديـم كه هـويتش را از طريق آنچه از گذشتگان به او رسيده ميساخته.برطبق اين ديدگاه نسل جديد تكههايي از فرهنگهاي متنوع فراروي خود را همانند يك پازل كنار هم چيده و بدين گونه اجتماعي ميشود. به عنوان مثال يك جوان غربي در تماس با فرهنگهاي مختلف از طريق رسانهها و اينترنت، عرفان و مديتيشن را از شرق و فلان سبك خاص لباس پوشيدن را از نقطة ديگري از دنيا گرفته و شيفتة فلان سبك موسيقي دريكي از قبايل دورافتاده افريقا ميشود.
در خاتمه بايد گفت ما هركدام از ديدگاههاي فوقالذكر را بپذيريم يا رد كنيم، در اين امر كه فرايند جهاني شدن به عنوان يك واقعيت، زندگي اجتماعي، فرهنگي اقتصادي و سياسي جوامع را تحت تأثير قرار داده. نميتوانيم شك كنيم. امروزه فرهنگ فراتر از مرزهاي يك جامعه، در اندك زمان كيلومترها راه را پيـموده و در خصـوصـي ترين و خاليترين حوزههايزندگي رخنهميكند. امروزه زمان و مكان به شدت فشرده شده و فواصل بين ملّتها به حداقل رسيده است. پس بر مسئولان نظام فرهنگي فرض است تا با شناخت دقيق و فارغ از قضاوتهاي ارزشي، از فرصتهاي پيش رويي كه فرايند جهاني شدن فراهم ميكند حداكثر استفاده را به عمل آورده و با حسن تدبير، مخاطرات آنرا به حداقل رسانند.
با آغاز بحران عمومی سرمایه داری جهانی،ساخت و وظایف و تکامل اجتماعی جامعه
شناسی غرب دچار تغییرات اساسی شده است.
دانیل لرنر جامعه شناس امریکائی در این باره میگوید:«جامعه شناسی اصولا به
عنوان روش مشاهده و ارزیابی و رفع تشنجها و بحرانهائی که در ضمن نوسازی
جامعه پدید میایند رشد و توسعه یافت»(لرنر:1976)
گروههای اجتماعی حاکم بر طرز شکل گیری آگاهی انسانها اثر میگذارند و با
استفاده از تحقیقات تجربی در مورد عوامل روانی و اجتماعی بر شدت آن
میافزایند.ولی به عنوان نتیجه عمده باید بگوئیم برای اینکه تحقیقات تجربی اهمیت
واقعی داشته باشند سرمایه داری انحصاری نباید از نتایج این تحقیقات به عنوان
وسیله ای سرکوبی هر چه بیشتر آگاهی انسان استفاده کند.
«تعمیر و تحکیم سرمایه داری و اقدامات اجتماعی که توسط جامعه شناسان
پیشنهاد میشود میتواند چند صباحی تضادهای اجتماعی سرمایه داری را کاهش
دهد اما تمام این اقدامات در جهت منافع سرمایه داران است نه مردم.این اقدامات به
تثبیت،تحکیم و توسعه روابط اجتماعی سرمایه داری یعنی روابط بهره کشی،بردگی و
اختناق کمک میکند»(نقدی بر جامعه شناسی؛کامرانی؛1352)
جامعه شناسی معاصر غرب با بی توجهی به روندهای اساسی زندگی اجتماع
گرفتار کثرت گرائی(پلورالیسم)شده است زیرا نحله ها و مکتبهای متعدد و متنوع اما
بی ارزش را بنیان نهاده است.
جامعه شناسی غرب علمی جانبدار و در خدمت منافع انحصارهاست.«اغلب جامعه
شناسان غربی(حتی بزرگانی چون لازارسفلد،مرتن،و تالکوت پارسنز)خود را
دانشمندانی آکادمیک تصور میکنند که به سود علوم خالص که کوچکترین ارتباطی با
سیاست ندارد به تحقیقات نظری و تجربی مشغولند اما تحقیقات علمی اینها
سرانجام در خدمت منافع گروههای حاکم جوامع سرمایه داری قرار میگیرد»(همان)
گونار میردال در این باره مینویسد«پیشرفت علوم اجتماعی بیشتر مدیون نیاز به اصلاح
جامعه است تا کنجکاوی محض نسبت به کارکرد جامعه.در پیشرفت این علوم
سیاست اجتماعی نقش اساسی و نظریه اجتماعی نقش ثانوی داشته است»
سی رایت میلز هم همین عقیده را دارد و لااقل عملا ولی غیر مستقیم بر چارچوب
جامعه خویش صحه میگذارد.
ارزیابی اجتماعی واقعیات تجربی شامل ارزیابی نظم اجتماعی موجود نیز میباشد و
این ارزیابی یا آشکار است و یا پنهان.جامعه شناسان غرب علیرغم کوششی که
برای اجتناب از سیاست میکنند خواه ناخواه مانند حامیان نظام اجتماعی موجود عمل میکنند.
هدف عمده جامعه شناسان غرب اجتماعي كردن فرد بر اساس ارزشها و شيوه
زندگي غربي است.مثلا جامعه غرب خوب است و ارزشهاي اجتماعي آن موهبت
خداداديست.اما جامعه شناسان پيشرو معتقدند كه جامعه ي مبتني بر بهره كشي و
ارزشهاي اجتماعي آن كه بازتاب ايدئولوژيك اين محيط است به هيچ وجه موهبت
خدادادي نيست. آري اين جامعه شناسي ميكوشد انسان را ابزار فرمانبردار طبقه
حاكم تربيت كند.
پيروان جامعه شناسي علمي معتقدند كه جامعه بايد انساني بشود و شرط لازم
تغيير انسان تغيير جامعه است.شناخت ماهيت و جهت تغيير جامعه تنها براساس
نظريه علمي جامعه شناسي ميسر است.
_"نهاد"(social institution) داراي چه ويژگي هاي است؟
_نهاد مفهومي عيني است يا انتزاعي؟
_وجه تمايز نهاد با "ساخت"و " سازمان اجتماعي " در چيست؟
_"نظام روابط " به چه چيزي اطلاق مي شود؟
_" نظام نهادي " و انواع آنرا توضيح دهيد
_تمايز "موسسه"و "نهاد" در چيست؟
_شاخصهاي تعيين كننده نهاد كدامند؟
_آيا ارتباطي ميان "نهاد" و" انجمن" وجود دارد؟
تعريف "نهاد" از منظر صاحبظران عبارتند از:
گيدنز
:"شيوه هاي اساسي فعاليت اجتماعي كه اكثريت اعضاي يك جامعه معين از آنها پيروي مي كنند.نهادها شامل هنجارها و ارزشهايي هستند كه تعداد بسياري از مردم با آنها همنوايي مي كنند.همه شيوه ها ي رفتار نهادي شده به وسيله ضمانتهاي اجرايي نيرومند حمايت مي شوند."نهاد" اساس يك جامعه را تشكيل مي دهد زيرا شيوه هاي نسبتا ثابت رفتار را كه در طول زمان پايدار مي ماند، ارائه مي كند."
آگ برن و نيمكف
:"شبكه اي از پويشهاي پيچيده اجتماعي كه به هدف يا اهداف معيني ناظراست و كل يگانه اي به وجود مي آورد.
اين پويشها معمولا به ياري وسايل تحقق مي يابد كه گذشته از معناي اصلي خود ، بر محل ، ساختمانها و ساير وسايلي كه براي آنها ضرورت دارند،دلالت مي كند.
در جامعه شناسي يك نهاد ، نه يك فرد است نه يك گروه و نه يك بنا بلكه پاره ا ي از فرهنگ و يك قسمت نظام يافته از نوع زندگي يك ملت است.
نهاد اقتصاد و خانواده از مهمترين نهادهاي اجتماعي محسوب مي شوند.در گذشته نهاد دين و امروزه نهاد بين الملل معتبر بوده و هيستند.
مفهوم "نهاد" انتراعي است اما خود نهاد به اندازه هر شي مادي فرهنگ واقعيت دارد.در واقع مفهوم نهاد اجتماعي فرآيند سازمان يافته اي را در بر دارد كه در نگاه نخست جنبه عيني ندارد.براي مثال خانواده يك نهاد است كه شامل مجموعه ارزشها ، فرآيندها و روابط مشترك غير قابل مشاهده مي شود؛ هرچند كه مي دانيم خانواده مشخصي مي تواند وجود داشته باشد.به بيان ديگر نهاد عبارتست از مجموعه روابط ميان افرادي كه هدف خاصي را دنبال مي كنند كه در اثر تكرار رفتار، ازپيچيدگي رواني و اجتماعي برخوردار مي شود.
وقتي صحبت از نهاد در ميان است به مجموعه رفتاري با ويژگيهاي خاص اشاره داريم كه از نظر ساختاري فراتر از گروه است.
شاخصهاي تعيين كننده نهاد به شرح زير است:۱
1) شركت كننده آگاه
2) مطلع غير شركت كننده ؛ برقرار كننده ارتباط بين نهادهاي مختلف جامعه است و بدين ترتيب جامعه مجموعيت خود را به دست مي آورد.
3) شرايط استاندارد براي تكرار رفتار
4) عدم وابستگي به مكاني خاص
نهادهاي بنيادي هر جامعه عبارتند از:
1) نهاد خانواده
2) نهاد آموزشي
3) نهاد مذهبي
4) نهاد اقتصادي
5) نهاد حكومتي
نهاد كاركردها پايگاها نهادهاي فرعي مظاهر خارجي
توليد مثل مادر ازدواج خانواده و معلمان
خانواده احساس هويت پدر ارث اموال
اجتماعي شدن اوليه فرزند نامزدي حلقه ازدواج
توليد و كالاها كارفرما بازار كارخانه
اقتصاد سود مصرف كننده پول بانك
تقسيم كار كارگر اعتبار علامت تجاري
قوانين راي دهنده انتخابات جاه
حكومت وحدت ملي شهروند حزب پرچم
سياست عمومي دولتمرد دولت قوانين
ايمان روحاني نماز جمعه مسجد
دين آرامش ذهن كشيش فرقه كليسا
روحيه همكاري راهبه اوقاف زيارتگاه
آموزش آموزش معلم برنامه درسي ديپلم
وپرورش اجتماعي شدن رئيس دانشكده شوراي دانشكده دانشكده
شناخت محصل انتشارات كتاب
ويژگيهاي نهادهاي اجتماعي
1_ نهادي و ديرپا كه از هنگام تشكيل داراي درجه اي از تداوم است
2_ از آنجا كه نهاده بالنسبه دائمي هستند، تغيير آنها تدريجي و آرام است و مقاومت آنها در مقايسه با گروههاي اجتماعي در مقابل دگرگوني هاي زمانه بيشتر است.با اينكه دگرگوني ها في نفسه مساله نيست اما به هنگامي كه زمينه نهادهاي اجتماعي مطرح مي شود ، معمولا آنرا مساله آميز تلقي مي كنند.بسياري از نهادها از قدمت بيشتري برخوردارند و به همين سبب فشار اجتماعي ناشي از قضاوت سنتها و اعتقادات گذشته كه در جامعه امروز خاستگاه اصلي اش را از دست داده است را متحمل مي شوند.
3_نهادها طرح ريزي نشده هستند و در مقام پاسخ دهي به برخي از نيازهاي اساسي عمل مي كنند.
4_ نهادها داراي سمبلهايي هستند كه براي حفظ وفاداري و پيوستگي اعضاي آن به كار مي روند.
5_ نهادها داراي قوانين رسمي رفتاري هستند كه از طريق آنها ايفاي نقشها و رفتارهاي اعضاي آن مشخص مي شود.(سوگند وفاداري نمايندگان مجلس ، ضابطه هاي اخلاقي در علم آموزش و پرورش و...نمونه هايي از اين قوانين هستند.)
6_ نهادها داراي درجات متفاوتي از ساخت هستند.آنها را مي توان در طيف گسنرده اي ا زساختهاي خشك و خشن و يا قابل انطاف و سست قرار داد.
7_ نهادها در عملكرد خود كاركردهاي متنوعي را عهده دار هستند.به عبارت ديگر ، به نيازهاي مشترك تعدادي از افراد پاسخ مي دهند.
كاركردهاي نهاد را به دو بخش آشكار و ضمني تقسيم مي كنيم :
الف / كاركردهاي آشكار= آن دسته از اهداف نهاد كه صريحا شناخته شده است و در مورد آنها توافق وجود دارد. يكي از كاركردهاي نهاد آموزش و پرورش اين است كه طرز فكر كردن را به انسانها بياموزد و آنان براي مشاغل خاصي آماده كند.
ب / كاركردهاي ضمني = آن دسته از نتايج عملكردهاي نهاد را در بر مي گيرد كه شناخته نشده يا غير قابل انتظار است. مثال:كاركرد ضمني دانشگاه شامل مشاركت دانشجويان در احزاب ، جهت گيري سياسي آنان و ...مي شود.
اهداف نهادها شامل موارد زير مي شود:
1. محتواي نهادها نسبتا دائمي هستند.
2. نهادها داراي ساخت مي باشند .اجزاي تشكيل دهنده يك نهاد متقابلا موقعيت يكديگر را در محل تقويت مي كنند.
3. نهادها يك ساخت يك پارچه اند.
4. نهادها حامل يك ارزش هستند.هنجارهاي نهادي دستورالعمل رفتارند.
نهادها به دو دسته نخستين_ اصلي و دومين_ فرعي تقسيم مي شوند:
نهادهاي اصلي :عموم افراد جامعه در آنها مشاركت دارند و وجودشان براي بقاي جامعه ضروري است.اين نوع نهادهاي عمومي و جهاني اند و در هر عصر و جامعه اي نيز يافت مي شوند.مانند:خانواده ، آموزش وپرورش و...
نهادهاي فرعي: نهادهاي وابسته و متغيري كه درون نهادهاي اصلي جاي دارند.هر نهاد فرعي را مي توان ذيل يكي از نهادها ي اصلي قرار داد.اين نوع نهادها ضرورت جهاني ندارند و هرچه جامعه پيچيده تر باشد، بيشتر اند. مانند نهادهاي تفريحي (ورزش، تئاتر، موسيقي ، خطاطي و...)
وجه تمايز نهاد با سازمان:
نهادها را مي توان الگوهاي مستمر فعاليت شمرد در حالي كه سازمان گروه معيني است كه اين الگوهاي مستمر فعاليت را به انجام مي رسانند.
نهادها اعم از سازمانها هستند؛ يعني اگر نهاد مصداق و نمود عيني پيدا كند ديگر نام "نهاد"را از دست داده و "سازمان" مي شود.
خانواده ، آموزش رايگان و همگاني ، سيستم بانكي و اعتباري، همگي نهاد هستند اما بانك ملي ايران ، دادگستري ، دبستان فردوسي و ...موسسه مي باشند.
حال به توضيح مفاهيم مرتبط با نهاد مي پردازيم
پيكر بندي نهاد: نظام به هم پيوسته نهادهاي هر جامعه را مي گويند.در جوامع بي سازمان پيكر بندي نهاد ممكن است نا موافق باشد، بدين معني كه ممكن است خواست و اقتضاي يك نهاد با نهادي ديگر در تعارض باشد . در جريان دگرگوني اجتماعي انتقال كاركردها را از نهاد عمده اي به نهاد ديگرمي توان مشاهده كرد.
نقش نهادي: مجموعه اي از انتظارات رفتاري است كه امكان ظهور تمايلات شخصي را فراهم نمي كند.وظايف و امتيازات افراد تحت تاثير كامل نقش نهادي آنهاست . بدين ترتيب انحراف ازاين نقشها ممكن است براي فرد عواقب خاص خود را داشته باشد.تفاوتهاي افراد از لحاظ شخصيتي تا حدودي بر رفتار نهادي موثر است.
نظام روابط:شبكه نقشها و پايگاه هايي كه از طريق آنها رفتار صورت مي گيرد.برا ين اساس خانواده داراي مجموعه اي از ارزشهاي مشترك و شبكه اي از نقشهاست كه نظام روابط اجتماعي را شكل مي دهد.
در آخر ذكر چند نكته ضروري به نظر مي رسد:
مفهوم نهاد با دو مفهوم ساخت و سازمان اجتماعي در ارتباط است. در حاليكه منظور از سازمانها ، نظامهاي اجتماعي داراي اهداف تعريف شده است و مقصود از ساخت ، نظام اجتماعي كم وبيش محكمي است كه فرايندهاي اجتماعي در چارچوب آن صورت مي گيرد.
مفهوم رفتاربه شرايط رفتار در مجموعه حالات گوناگون مربوط مي شود.
از بعضي عناصر و فعاليتهاي نهادي مي توان با عنوان "كاركرد" ياد كرد كه مانع از تحقق هدفهايي مي شود كه نهادهاي اجتماعي براي آنها فعاليت مي كنند. براي مثال يك دولت از طريق سازمان اداري خود براي اين استقرار يافته است كه به نيازهاي افراد وابسته به آن پاسخ دهد، اما اگرداراي ماهيتي سلطه گر،خشن و غير قابل انعطاف باشد عملا به راهي خواهد رفت كه به ناديده انگاشتن نيازمنديهاي اكثريت منجر خواهد شد.در هر نهادي برخي از كژكاركردها وجود دارد اما شدت اثر آنها در رابطه با جنبه هاي كاركردي نهاد متفاوت خواهد بود.
در هر نهاد اجتماعي مي توان دو كاركرد آشكار را از هم تمييز داد:
1_ هرنهاد اجتماعي شامل مجموعه اي از هدفهاست.
2_هر نهاد به منظور دستيابي به اهدافش در جهت حفظ ، انسجام و تطابق آن با محيط پيرامون فعاليت مي كند و از اين طريق بقاي نهاد تضمين خواهد شد.
_گروه (group) چيست؟
_انواع آن كدام است؟
_كنش اجتماعي چيست؟
_اجتماعي شدن يعني چه و اهداف آن كدام است؟
_چه تفاوتي ميان "گروه" و" انبوهه" وجود دارد؟
_گروه مرجع كدام است؟
_خانواده به معناي گروه نخستين يعني چه؟
_تفاوت "گماينشافت" و "گرلشافت" در چيست؟
در ابتدا به تعاريفي از گروه مي پردازيم كه به قرار زير است:
كوئن گروه را چنين تعريف مي كند:
به جمعي از انسانها اطلاق مي شود كه داراي روابط متقابل بوده و بر اساس انتظارات مشترك ؛ به يكديگز احساس وابستگي مي كنند.
گروه از منظر گيدنز عبارتست از:
مجموعه اي از افراد كه به شيوه هاي منظم با يكديگر كنش متقابل دارند.گروه ها ممكن است موسسات بسيار كوچك تا سازمانهاي بزرگ و حتي جوامع را در بر گيرند.
صرف نظر از اندازه گروه ، يك ويژگي تعيين كننده آن آگاهي اعضاي گروه از مفهوم "هويت مشترك"است.اكثر اوقات ، زندگي روزمره ما در روابط گروهي مي گذرد. در جوامع امروزي بيشتر مردم به انواع گروه هاي مختلف تعلق دارند.
گروه اجتماعي ((social group